جر عه ای محبت
26 خرداد 1395 توسط يحيي زاده
دختری ازدواج کرد و رفت خانه شوهر ولی نمی توانست با مادر شوهر کنار بیاید . هر روز با هم جر و بحث می کردند. یک روز رفت پیش یک دارو ساز که دوست صمیمی پدرش بود. از او خواست تا سمی به او بدهد تا به مادر شوهرش بخو راند و او را بکشد. دارو ساز گفت اگر سمی قوی… بیشتر »